صدر الدين علي بن ناصر الحسيني ( مترجم : رمضان على روح الهى )

46

زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى )

و مگس از كندويش برانى ؛ پس در خراسان واليانه بگرد تا رعايا رام تو باشند ، چونان كه جرب رام پزشك است . » سوباشى هم به نيشابور رفت ، اما چو يك شبانه‌روز در آنجا خوراك نيافت ، شخصى به نام حاجب پاك‌روب را در آنجا گذاشت و خود به دهستان بازگشت ، كه او همان است كه خراسان را به جاروب مصادره روفت و براى كس خرده‌گياهى باز نگذاشت . يكچند پس از آن سوباشى به سلطان نامه كرد كه : اما بعد ؛ اميران سلجوقى جماعتى هستند كه تيغ‌هاشان زبان ايشان است و دهان‌هاشان نوك آن تيغ‌ها ، و به همين‌ها هر بيشه و گوشه‌اى را در معرض تيغ برّان آورده‌اند . باده‌گسارى و گوش به پرده‌ها و نغمه‌ها سپردن بنگذاشت كه هم در آغاز دست ايشان كوتاه كنى ، و اينك اين دولت پيرى سالخورده گشته است و پيرى را چاره نيست . قول ناصحانت نيز چنان تباه شد كه سخن ناشنودن نزدت ستوده آمد و شرّ را در آغازش خرد پنداشتى . رنگ رخساره خبر مىدهد از حال درون ؛ آن را كه دل در گرو خم باده و آواز زنان است ، به شاهيش دسترس نيست . سلجوقيان جماعتى هستند كه آيين كارزار با جانشان در پيوند است و پيش از اين در شمار ضعيفان سرزمين ما بودند ، چونان قارون كه از قوم موسى - كه درود خدا بر او باد - ولى بر او بشوريد . اينان با وجود گستردگى سرزمينشان بىنوايند و فنا و هلاك خويش در نظر نمىآرند ، و هر راهى را كه بديشان رسد به نيزه و تير بسته‌اند ، و سوارانى دارند كه تحصيل مرگ مىكنند ؛ گويى كه نه مردمانند . سلطان‌نامهء سوباشى بخواند و در كار فروماند و آسيمه‌سر شد . پس از چندى فقيهان مرو از شاهان سلجوقيان زينهار خواستند و آنان نيز خواسته‌شان برآوردند و جانب عدل و انصاف در حق ايشان نگاهداشتند . طغرل بك نيشابور را اختيار كرد و جقر بك داود مرو و ماوراء عقبه را برگزيد ، كه در آغازين آدينهء رجب سال چهارصد و بيست و هشت در مرو به‌نام جقر بك خطبه كردند . پس از آن چون بهاران رخ نمود ، سوباشى برنشست و راهى مرو شد . ملك جقر بك هم به مرو اندرآمد و مردمان آن شهر بخواند و گفت : « شما را كاروبار چيست و راى كدام ؟ » همگان طاعت و محبت نمودند و او بدين پاسخ شادمانه شد . جقر بك از مرو به‌درآمد و دو گروه بر در سرخس با هم روياروى شدند ، و هنوز خورشيد نخستين پرتوهاى خويش نگسترده بود كه سوباشى به روز دوشنبه ، ششم شعبان سال چهارصد